خرید بک لینک
مثل اینا تو ثانیه اول سال جدید باید میبوسیدمت... سخت در آغوشت میگرفتم مثل این که ثانیه آخر عمرمه...

آخ از خاطرت... آخ ...چقدر سنگینه رو دوشم زندگی بی تو... چقدر چشمهام قرار نداره...

چقدر سخته نگرانت بودن و ناتوان بودن از برداشتن حتی یه قدم کوچیک... آخ که چقدر حالیت نیست...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

اولین باره که بیحساب و کتاب میدونم شب چندم جدایی از توئه. ۳۶۵ روز و شب گذشت. ۳۶۵ روز زمان زیادیه که کلی عادت جدید پیدا کنم. لحظهای بیپاکت تو جیبم نگذشته همه این مدت. عینکی حرفهای شدم؛ شبانهروزی

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

امشب تو راه برگشت یاد مروپ گانت افتادم. این که چقدر سختش بوده از اون لاو پوشن استفاده کنه بعد یه مدت. هزار بار تو رویاهام به همچین چیزی با تو فکر کردم و هر بار گفتم که اینجوری برای جفتمون جهنمه... خیل

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

دلم مرگی میخواد به جذابیت مرگ رابی و سیسیلیا تو atonement. یادته اون روزهای اول گفتم کاش میشد ثبت نام کنم تو یه ارتش حین یه جنگ بزرگ، خارج از مرزها...؟ شاید که تو جایی مثل دانکرک از یه بیماری سخت از

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

امشب برگشتنی تو متروی هفت تیر بوی تو رو شنیدم. همینجور پشت سر دختر راه افتادم و برای لحظاتی باهاش همقدم شدم... تا ورودی مترو...

جانی و دلی

ای دل و جانم همه تو...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

به سلامتی، به سلامتی. علی شریعتی آزاد شد. تا هفتهها بعد هم آوارتارت بود مرد خوشبخت...

چه ولنتاینی... نوش جونش...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

امروز بیهوا یاد روزهای گرم ۹۵ افتادم که با مترو تا میدون فاطمی میاومدم و بعد از اونجا سوار تاکسیهای امیرآباد باصفا میشدم. هر بار تو تاکسی خوابم میبرد بس که خسته بودم. نزدیکت که میشدم عطرت رو تجدید میکردم. به که چه عطری... الان میلیمترها روش خاک نشسته و هر صبح اولین چیزیه که به چشمم میخوره...

کاش مهلت میدادی تا افسانه بشه بودنمون دوتایی کنار هم...

یادت بخیر...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

تو ساعتهایی که باید خسته از یک روز پر رفت و آمد تو خیابونهای شیراز، باید چشمهام رو رو هم بذارم دارم به این فکر میکنم که چطور میشه پیامم رو ندیده باشی... یه پیام کوتاه احمقانه با یه جواب کوتاه کلیشهای... دیدم آواتارت رو... چهطوره که این چشمها هر بار بیش از قبل برق میزنن...

خیلی ساده یه سوایپ به چپ کردی و پاکم کردی لابد... که زیر پاهات له کنی آخرین کورسوهای امید کسی رو که امیدواره به دیدن کلیشهای ترین کلمات ممکنت...

تنت سلامت...

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

شب جمعهای خیلی اتفاقی از توئیت یکی از دوستات فهمیدم که اینترنی تموم شد... خسته نباشی...

امیدوارم کلی تجربه کرده باشی برای همه عمر... این بارون مبارکت باشه....

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

شد دو سال...

فردا رأس ساعت ۶ همون جام...

سالها بعد زیر لب زمزمه میکنم " هیشکی برام کیمیا نشد...".

برچسب: نویسنده: سجاد فرهادی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 16:38

صفحه بندی